![]() |
![]() |
|
| مهتا_معین |
|
من در خانه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم اما تو چون خودی نداری..! دستم را بگیر فردا کسی نمی داند به کجا خواهم رفت ببار باران که دلم هوای مهتایم را کرده وقتی باران نباريد وقتی که ستاره ها خاموش شدند وقتی که بهار عطر شو از گلها گرفت و وقتی دلها يخ بست خدا مرد! خدا مرد و آسمان تنهائ تنها شد باد تخم تنهائی را به تمام دنيا پاشيد خدا مرد وعشق هم با او مرد شهر، شهر فراموشی شد مهربانی از ياد آدمها رفت خوبی از ياد آدمها رفت و عشق فراموش شد خدا مرد و زمين سنگينی مرگ خدا را هيچ وقت تحمل نکرد زمين هم زمين مردگان شد فرشته هاهر شب در سوگ خدا گريستند اما زمين اشکهای فرشتگان را هم سوزاند خدا مرد و ديگر هيچ فريادی شنيده نشد صدا در گلو خفه شد و حرفها در سکوت! خدا مرد و آسمان تنهای تنها شد و هيچ کس معنای ،من و تو ،را درک نکرد خدا مرد وهيچ وقت شقايق نرويد و هيچ وقت ، هيچ کس نفهميد زندگی بدون شقايق يعنی چی؟ خدا مرد و آسمان تنها شد زندگی خالی شد عشق مرد،خدا مرد ،و شقايق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 23:14 توسط معین(رسول) |
|
|
.::. او هیچوقت دیگر نمی آید .::.
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
.::. فراموشم نکن.::.
اسمت را براي هميشه در قلبم نوشته بودم
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
کفر گفت و سجاده دور انداخت
کرد ؟
نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
به نام آنكه جواني را آفريد تا لحظه ي ديدار شيرين تر شود .
گويند كلاس عشق يازده كلاس منظم داردكه بايد عشق آموزان آن را بياموزند . اول : نگاه دوم: حركت سوم : سلام چهارم : نامه پنجم : وعده
ششم : انتظار
رفتی... رفتی و بی تو دلم پر دردِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ
پاییز قلبم ساکت و سردِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ
اون که میگفتم محرمه با من
کاشکی میدیدی بی تو چه کرده
ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم
ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم
با تو به هر غم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه چشمۀ روشن
بی تو یه جادّم که سوت و کورم
ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم
ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:2 توسط معین(رسول) |
|
|
ما دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز قرار روز آینده
زیرا یکی از دریچه ها بستست
نفرین بر سفر که هر چه کرد او
تقديم به كسي كه :مهرش وفاست عشقش صفاست در زمانه اي كه محبت كيمياست ….!دوستت دارم .......... ( منو ببخش اگه زیاد جالب نبود....اما چه کنم حرف دله...!!! )
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ، مرغان الماس پر ستارگان زيبا و خاموش ، تک تک از غيب سر می زنند و دسته دستهبه بازی افسون کاری شنا می کنند. آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ، از راه رسيد و گل های الماس شکفتند و قنديل زيبای پروين - که هر شب ، دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ، آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد. و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که گويي يک راست به ابديت می پيوند! ((دكتر علي شريعتي)) به یاد او که رفت و با رفتنش علامت سوالی در ذهن من باقی گذاشت گریه هم با من دگر نامهربانی می کند قلبم اما گریه هایش را نهانی می کند اشک تنها مونس شبهای تارم بود و بس اشک هم با غم دگر اما تبانی می کند
بلبلی در زیر باران نگاهم لانه داشت اینک اما جغد شومی نغمه خوانی می کند باغ قلبم از هجوم درد ها پائیز شد قصه هم در آن به شادی باغبانی می کند
خدای من!!!! گاهي شبا گريه كنون ميام در خونه ی تو داد ميزنم مي گم منم عاشق ديوونه ی تو مي گم منم اونكه شده اسير مهربونیات!!! اونكه يه عمري عاشقه به اونهمه لطف و صفات وقتي تو اين دنياي تو كار دلم گير ميكنه حسادت قلب منو از آدما سير ميكنه ميام در خونه ي تو مي گم به فريادم برس رو مي كنم به آسمون مي گم به داد من برس آخه تو محبوب مني... عزيز من خوب مني تويي... تويي خداي من... خداي با صفاي من تو روحمي... تو جونمي... تو قلبمي... تو خونمي خداي مهربون من .... عشق تو توي خون من وقتي تو اين دنياي تو كار دلم گير ميكنه حسادت قلب منو از آدما سير ميكنه ميام در خونه ي تو مي گم به فريادم برس رو ميكنم به آسمون مي گم به داد من برس.... ميگم به داد من برس .....!!!!از وقتي چشماتو ديدم دارم از غصه ميميرم كه چرا برق نگاهات نباشه براي چشمام وقتيكه گرمي دستات شونه بود براي موهام اون نگاه عاشقونت بوسه بود براي لبهام توي دستام روي موهام توي چشمام روي لبهام اي همه عشق و نيازم من بدون تو ميميرم اما گرماي وجودت رو ازت پس نميگيرم آخه قلب توي سينه ام بي گناهه پاكه پاكه اينهمه نامهربوني واسه قلبم يه سرابه چه جوري بهت بگم كه عاشقت بي تو ميميره نميتونه كه بخوابه شب بهونتو ميگيره آره تقصير زمونه ست كه منو تو رو جدا كرد دستمو از دستاي تو چه غريبونه رها كرد اما قلب من هميشه واسه ي تو بي قراره رنگ حرفاتو ميخونه واسه تو ترانه سازه اي مسافر اي كه بي تو تك و تنهام توي لحظه هاي غربت كم ميارم پيش چشماتديگه قلبم كرده عادت به نبودنت كنارم چاره اي نيست زور بازوم كمتر از يه حرف ساده ست حالا اينجام توي خونه تنها پيش قاب عكست خاطرت هميشه پيشم ميمونه نميره هرگز ميمونه نميره هرگز…..!!!
آخرين نگاهت از پشت شيشه غبار زده اتوبوس فراق بد جوري آتيشم زد،نگاه سنگيني بود،طاقت نگاه كردن به چشمانت را نداشتم،چشماني كه پر بود از خواهش و تمنا ميدانم در دلت چه آرزويي داشتي،ولي افسوس و صد افسوس ... يه جورايي فكر كردم داري آخرين نگاهت را به من مي كني ولي من نه... تو دلم خدا خدا مي كردم كه چنين نباشد واي اگر چنين بود من چه مي كردم به كه پناه مي بردم به كه مي گفتم كه من ديگه طاقت تحمل سنگينيه دنيا رو ندارم به چه اميدي زندگي مي كردم بغض تو گلوم داشت منو خفه مي كرد فقط از خدا مي خواستم كه جلو اون چشمات اشكي نريزم ميگن عشق قشنگه ولي برای اونيكه از دور نگاه مي كنه دريا قشنگه اما وقتي تو ساحل نشستي و داري نگاه مي كني اما اگه وسط دريا باشي دريا ديگه زيبا نيست بلكه خشن و نا مرده به هركي زورش برسه سرشو زير آب مي كنه فكر مي كنم اگه تو هم ميدونستي كه عشق اينقدر سخته هيچ گاه قدم بر آستان عشق نمي گذاشتي آري سخت است ولي پاياني خوشي خواهد داشت و آنهم رسيدن من به تو نفسم دلم پره دلم پره از اين دنيايه نا مرد آخه چرا كسي كه يه آرزوي قشنگ داره نبايد... ناگهان صداي تلفن بلند شد كه ديگه كافيه ننويس پاشو بد بخت شدي رفت دنبال کارش
من آموخته ام که ......آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد .آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان .آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد .آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم .آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم .آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد ...!!!مهتای من ...خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شدم از اونیم که بود بدتر شدم صبح تا شب این شده کارم که واسۀ چشات بیدارم تو خدایه عاشقایی تو تمومه کس و کارم تو به داده من رسیدی وقتی تنهایمو دیدی تو نذاشتی برم از دست مگه چیزیم هنوز هست
دلم براي کسي ...
مهتای من... خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شدم از اونیم که بود بدتر شدم صبح تا شب این شده کارم که واسۀ چشات بیدارم تو خدایه عاشقایی تو تمومه کس و کارم تو به داده من رسیدی وقتی تنهایمو دیدی تو نذاشتی برم از دست مگه چیزیم هنوز هست
مهتا جان... توهم رفتي نموندي دركنارم ديگه توزندگي شوقي ندارم
آرزو... اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام
غمهاي دلت را بشويم اي کاش مي توانستم
ابر باشم تا سايه باني از محبت را برويت
مي گسترانيدم اي کاش مي توانستم اشک باشم
تا هر گاه که آسمان چشمت ابري مي شد
باريدن مي گرفت اي کاش مي توانستم خنده
باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته
لبانت را بگشايم اي کاش مي توانستم يک
پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دستها
در کنار تو پرواز مي کردم و اي کاش سايه
بودم تا نزديکترين کس به تو باشم آري اي
کاش سايه بودم...
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
L ake Of Sorrow دريــــچه غـــــــم Ocean Of Tears اقيــــــــانوس اشــــــک V alley Of Death ديــــــــار مرگ End Of Life پايان زندگــــــــــــي سلامـی از تـه قلبــم بپذیـر که دوستت دارم این جملـه ایست که مدتهـاست در گوشـه ای از قلبـم ذوب شده جمله ای که هیـچ وقت نتوانستـم رو در روی تو بیابم و با تمـام وجود به تـو بگـویـم که برای من عقده شده است عقـده ای کـه هر لحظـه امکـان خطـر انفجــار دارد برای همین دیگر تمایـل قطره قطره آب شدن قلب خودم را نـداشته تصمیـم گرفته ام با نوشتـن این نامه به عزیز ترین یار من بگویم که
تـو را دوست دارم ومی پرستم . همیشه عاشقانه با تو هستم
عشق یعنی...
عشق يعني رفتن راه وفا
عشق يعني پرواز در حال و هوا عشق يعني جذب تو ترك جفا عشق يعني چشم مست و بي ريا عشق يعني سينه اي صاف از طلا عشق يعني دو قلب از اوج نور عشق يعني انتهاي يك غرور عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني بت پرستش يك خدا ديدنت در اوج آنجا انتها عشق يعني يك تخيل خواب ناز عشق يعني با تو بودن يك نياز عشق يعني لاله ها رنگ صفا عشق يعني دوري و زجر و وفا عشق يعني ديدن روياي تو
خواستم برایت هدیه ای بفرستم تا شادت کنم گل گفت گفتم:او خودش گل است خار گفت: مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم: او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد بلبل گفت: مرا بفرست تا با آوازم شادش کنم گفتم نه او خوش صدا ست ناگهان صدای قلبم به گوشم رسید و می گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم |
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:43 توسط معین(رسول) |
|
||||||
|
اين شعر هديه اي است به بهترين وعزيزترين کسم:
اما نمیدونم خودش میخونه یا نه ............
عشق تو برايم زيباتر از هر زيبايي و
با شكوه تر از هر منظره اي ميباشد
تو دنياي ناشناخته اي هستي كه فقط من
آن را كشف كردم
به اندازه همه ي دنيا دوستت دارم
و به اندازه ي همه ي پرستشگاه ها مي پرستمت
و به اندازه ي تمام ستايشگران ستايشت مي كنم
اگر در راه عشق تو وجودم را به هزاران تكه قسمت كنند
هر تكه آن با صداي بلند فرياد ميزند
تو را دوست دارم
اي عشق من ************************************************************
به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم.******************************************** بگذار حرفهايمان همچنان در نگاه من و در سكوت مبهم چشمان تو پاك باقي بماند ،اين نهايت زيبايست براي من كه هر لحظه به تو بينديشم وشايد براي تو كه بداني،دلي برايت بتپد و صميمانه درودت بفرستد بگذار هر دو جدا از هم و دور از هم در شور و شوق دوست داشتن ها،منتظر بمانيم كه انتظار معني وسيعي است در جريان زندگي وچه سخت است انتظار وصال تو... ************************************************************* خواستم برایت هدیه ای بفرستم تا شادت کنم گل گفت : مرا بفرست تا با عطر خود شادش کنم گفتم:او خودش گل است خار گفت: مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم: او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد بلبل گفت: مرا بفرست تا با آوازم شادش کنم گفتم نه او خوش صدا ست ناگهان صدای قلبم به گوشم رسید و می گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم *************************************************************
مرا تنها مگذار!
بي تو آسمان زيبا نيست
و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي دير برخاسته اند.
بي تو كتابها بسته مي مانند و قلمها ناي نوشتن ندارند.
بي تو هيچ جاده اي به طرف افقهاي روشن نمي رود
بی تو هيچ جنگلي به فكرسبز شدن وباليدن نمي افتد
بی تو هيچ پرنده اي بالهايش رابراي پرواز آرايش نمي كند.
مرا تنها مگذار!
نمي خواهم دراتاقي كه از بوي خورشيدتهي است نفس بكشم.
نمي خواهم درمحاصره ديوارها و پرده هاباشم.
نمي خواهم شكل ستاره ها راازيادببرم.
بي تو لبخندمفهوم ندارد وزندگي يك معماي حل ناشدني است.
بي تو زمين يك توپ سرگردان است و دلم يك تكه يخ است .
بي توشعرهاي شرقي من بي معناست
بی تو گلهايي را كه در باغچه كاشته ام رنگ وبويي ندارند.
مرا تنها مگذار!
من نميتوانم اين همه كوه و صخره و آهن رابر شانه هاي نحيفم حمل كنم
من طاقت روبرو شدن باامواج بلنددريا وآرامش سپيداقيانوس راندارم
بي تو خواب بدمزه و تلخ است ومن هزاران سال است كه پلك بر هم نگذاشته ام
بی توهزاران سال است كه آغوشم را به روي كسي نگشوده ام
بی توهزاران سال است كه آوازنخوانده ام.
و بي تو پنجره ها خالي ازمنظره اند وسينه ها خالي از شور و شوق
مرا تنها مگذار!
من نمی توانم ثانیه های سرد وساکت را به طرف فردا هل بده
و روی نزدیکترین درخت قلبم را به یادگار حک کنم...
*************************************************************
دیوانه ی نگاهت ... عاشق شدم زعشقت ای جان من فدایت در دل تو جا گرفتی این دل شده فدایت دیواری که برای تکیه دادن دلم ساخته بودی امروز فرو ریخته است و کمبود تکیـه گـاهت پشتـم را می لرزاند چرا امـروز و چـرا دیـروز و چـرا روزهـای گذشتـه ندانستم و نفهمیدم که به وفـای گل اعتباری نیست ! رفتنت قلبم را شکسته و روحم را سرگردان کرده است کـدامیـن جدار با زندانـی خود چنین می کند که تو با من کردی ؟ چگونه فراموش کنم عطر خوش را که میان خانه پیچیده ؟ چگونه فراموش کنم یادت که در هر گوشه ی خانه نقش بسته ؟ آهی کشیدم که لعنت بر آن باد مثل این بوده که تمـام سختی ها یکباره بر دوشم فشـار آورده بودند این آنقدر سنگیـن بود که دیگر حـال نفس کشیدن نداشتـم و همین باعث آه بلنـدی شد که در آن لحظه اشکهایم چون مـرواریدی از صدف چشمهـایم سرا زیر شدند و فکـر می کـردم که تنها فرد بی پناه روی زمین هستـم اما این طـور نبود من یک پنـاه بسیار استوار داشتـم که آن هم خدا بود و خدا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:27 توسط معین(رسول) |
|
|
زندگی را دوست دارم
نه در قفس![]() عشق را دوست دارم ![]() نه در هوس ![]() تو را دوست دارم![]() تا آخرین نفس .!!*************************************************
بیا ...
کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویری گونه هایم می گیرند ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختـن را آموختـم و لحظـه های گریانـم با کـوچ تو روان گشتـه ام چرا از کوچه دل تنگی هـایم گذر نمی کنی و برای چشمان مانده به راه هم دستی تکـان نمی دهی ؟ بی تو قنـاری ها ی خوش آواز ستیز و آسمان چشمانم همیشه بارانیست بی تو من درخت خوشکیده در پاییزم... ************************************************ عشق یعنی با هم به ستارها رسیدن عشق یعنی یه موسیقی بدون کلام عشق یعنی حساب ساعت هایی رو که از هم دورین داشته باشی عشق یعنی منتظر تلفنش بمونی عشق یعنی زیباترین لبخندی که می شه زد عشق یعنی چیزی که فراموش نشدنیه عشق یعنی بتونین درباره همه چیز با هم حرف بزنین عشق یعنی یه لیوان با دو تا نی آشامیدنی عشق یعنی مجبور باشی دنبالش بری عشق یعنی بعضی وقتا یه شوک ! عشق یعنی بیشتر به اون فکر کنی تا به خودت عشق یعنی وقتی هر دو یه احساس داشته باشین عشق یعنی چیزی مثل برنده شدن توی قرعه کشی عشق یعنی وقتی فکرش از سرت بیرون نمیره عشق یعنی برای خوشحالی آماده بودن عشق یعنی توی نور مهتاب کنار هم نشستن عشق یعنی دست تو دست هم راه زندگی رو طی کردن عشق یعنی با یه گل سرخ بهش بگی عشق یعنی یک محبت آسمانی عشق یعنی با هم خلوت کردن عشق یعنی گوش دادن به صدای قلبش عشق یعنی یه داستان عاشقانه پر ماجرا عشق یعنی مثل یه پرنده احساس آزادی کردن عشق یعنی یک ترکیب سِرّی عشق یعنی همدیگه رو محکم نگه داشتن عشق یعنی وقتی داره مشکلات رو حل می کنه خوب به حرفاش گوش بدی عشق یعنی با هم تاب خوردن عشق یعنی با امید زندگی کردن عشق یعنی رمانتیک بودن عشق یعنی خیالت راهت باشه که دلت رو به دست کی سپردی عشق یعنی سر زدن به کسی که تنها زندگی می کنه عشق یعنی یه دوستی بی غل و غش عشق یعنی مدام بالا و پایین شدن عشق یعنی وقتی میری سفر دل اونو هم با خودت ببری عشق یعنی تجربه کردن عشق یعنی رویایی که با واقعیت قاطی شده عشق یعنی با هم غروب خورشید رو تماشا کردن عشق یعنی بدونی که براش قشنگ ترین دختر دنیاهستی عشق یعنی هر روز به بهونه ای جشن گرفتن عشق یعنی با هم لذت بردن و سالم موندن عشق یعنی با هم غروب خورشید رو تماشا کردن عشق یعنی بتونی گذشتت رو به خاک بسپاری عشق یعنی زندگی کردن در کمال شادی عشق یعنی حرفاتون تمومی نداشته باشه عشق یعنی یه زندگی جدید عشق یعنی دسر رو شریکی خوردن عشق یعنی گاهی دلت به درد بیاد عشق یعنی واسه خودتون یه بهشت کوچولو درست کنین عشق یعنی دلی که از بار غم سنگینه عشق یعنی به هاله بالای سرش نگاه کنی نه به شاخاش عشق یعنی همیشه به یادش باشی عشق یعنی صخره ای که بالای اون دو نفر به هم پیوند می خورن عشق یعنی وقتی حرف اول اسمتون رو روی ماسه ها می نویسین عشق یعنی توی گوشش زمزمه کنی : دوست دارم عشق یعنی با هم تمرین یوگا و مدی تیشن کردن عشق یعنی قدمی در راه درست پیش رفتن عشق یعنی کسی که بتونی بهش تکیه کنی عشق یعنی دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی عشق یعنی مجبور نباشی تنهایی غذا بخوری عشق یعنی رازی بین من و تو عشق یعنی آرزوهاتون رو به همدیگه بگین عشق یعنی یه کیک خونگی برای روز تولدش عشق یعنی به هزار زبون بهش بگی : دوست دارم عشق یعنی کسی که دلتو می بره عشق یعنی بعضی وقتا اشک زیاد ریختن عشق یعنی همین کنار هم بودن عشق یعنی همون نیرویی که توی فضای خونه می چرخه عشق یعنی احساس فوق العاده ای که همه جا دور و بَرِت هست عشق یعنی آدم احساس کنه زمین زیر پاش نیست عشق یعنی ضربه فنی شدن عشق یعنی دو تا قلب که از هم دورند همدیگه رو فراموش نکنند عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی یک شقایق آغشته به خون عشق یعنی آتش افروختن عشق یعنی مست بی پروا شدن عشق یعنی یه قطعه شعر نا تمام عشق یعنی لحظه تنهایی ماه بر زمین عشق یعنی نبود دلتنگی عشق یعنی اشک ریختن در تنهایی عشق یعنی منتظر نامش موندن عشق یعنی گفتن یک سلام به همدیگه عشق یعنی دلت بزنی به دریا عشق یعنی هدیه دادن به همدیگه عشق یعنی قلبا رو یکی کردن عشق یعنی یه بوسه عشق یعنی بی خیال دنیا شدن عشق یعنی اگه نبینیش دلت براش تنگ میشه عشق یعنی اگه یه روز از پیشش رفت دلشو بزاره و بره عشق یعنی آرزو هایه محال...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:25 توسط معین(رسول) |
|
|
If Things were always as easy As we'd like for them to be, If we could only understand The things we cannot see, If we could handle anything, There'd be no grief to bear. But since we can't, I'm glad to have A friend likes you who are there |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 21:31 توسط معین(رسول) |
|
تقدیم به بهترین دوستم تو زندگیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:20 توسط معین(رسول) |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:5 توسط معین(رسول) |
|
|
-----------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
چشمان مرا باز گذاريد تا دريابد چشم در راه نگاه زيباي او بودم تا لحظه ي مرگ. دستان مرا باز گذاريد تا ببيند تا اخرين نفس تشنه ي اغوش گرم او بودم. -----------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
کاش تواني داشتم تا درچشمانت زاده مي شدم روي گونه هايت مي غلتيدم -----------------------------------------------------------------------------------
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد -----------------------------------------------------------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 1:32 توسط معین(رسول) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
فرا تر از عشق بــــــــــاتــــــــــو به دل عاشق من کی میاد پا بزاره؟ |
|
RSS
|