تبليغاتX
به دل عاشق من کی میاد پا بزاره؟
مهتا_معین
                                                                     

 

.::. او هیچوقت دیگر نمی آید .::.

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :


من خوب می شناختمش

 نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

 حتی زمان مرگ
 

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب


 آن بیقرار عشق


 چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :


شب در میان تاریکی در نور ماهتاب


 هر روز در درخشش خورشید تابناک


 هر لحظه در برابر آیینه ی زمان


 آن دختر سکوت ؛


 در انتظار دیدن رویت نشسته بود


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :


 « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد


 هرگز خیانتی به دستان تو نکرد


 هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛


 با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد


 تا آخرین نفس ؛


 در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :


 افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !


 کمی زودتر می آمدی . »


 اما بگو :


 « من خوب می دانم


 حتی در آن جهان


 آن خفته ی خموش ؛


 در انتظار دیدن رویت نشسته است .»


 روزی اگر .......


 اما ؛ نه ؛

 
 او هیچوقت دیگر نمی آید

 

.::. فراموشم نکن.::.

اسمت را براي هميشه در قلبم نوشته بودم


و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم


ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه دوستت خواهم داشت


وهيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد


پس: دوست دارم


دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه آسمون


به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛


به خاطر صبوريات دوست دارم نه در هوس بلکه مثل يه بت پرس


راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس؟

 

 

 

 

 

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است


تقویمش پر شده بود و تنها دو روز


تنها دو روز خط نخورده باقی بود
.


آشفته و عصبانی شد و


نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد
.


داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

 
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت


خدا سکوت کرد


آسمان و زمین را به هم ریخت


خدا سکوت کرد


کفر گفت و سجاده دور انداخت


خدا سکوت کرد


دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد


خدا سکوتش را شکست و گفت
:


اما یک روز دیگر هم رفت


تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی


تنها یک روز دیگر باقی است


بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن


لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟با یک روز چه کار می توان

 کرد ؟


خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که


هزار سال زیسته است


و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید


و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت


حالا برو و زندگی کن


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید ،


اما می ترسید حرکت کند ،


می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد


بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ،


نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد


بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم


آن وقت شروع به دویدن کرد


زندگی را به سر و رویش پاشید


زندگی را نوشید و زندگی را بویید


و چنان به وجد آمد


که دید می تواند تا ته دنیا بدود


می تواند بال بزند


او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ،


مقامی را به دست نیاورد اما


اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید


کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید


و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد


و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد


او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد


لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد


او در همان یک روز زندگی کرد


اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
:


امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

 

 
به نام آنكه جواني را آفريد تا لحظه ي ديدار شيرين تر شود .

گويند كلاس عشق يازده كلاس منظم داردكه

بايد عشق آموزان آن را بياموزند .

اول : نگاه

دوم: حركت

سوم : سلام

چهارم : نامه

پنجم : وعده


ششم : انتظار

هفتم : صحبت

هشتم : دست دادن

نهم : بوسه

دهم : عشق

يازدهم : رسوايي

 

رفتی...

رفتی و بی تو دلم پر دردِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ

پاییز قلبم ساکت و سردِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ

اون که میگفتم محرمه با من

کاشکی میدیدی بی تو چه کرده

ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم

ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم

با تو به هر غم سنگ صبورم

بی تو شکسته تاج غرورم

با تو یه چشمه چشمۀ روشن

بی تو یه جادّم که سوت و کورم

ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم

ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:2  توسط معین(رسول) | 
 
کدهای جاوا اسکریپت کدهای جاوا اسکریپت