![]() |
![]() |
|
| مهتا_معین |
|
ما دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز قرار روز آینده
زیرا یکی از دریچه ها بستست
نفرین بر سفر که هر چه کرد او
تقديم به كسي كه :مهرش وفاست عشقش صفاست در زمانه اي كه محبت كيمياست ….!دوستت دارم .......... ( منو ببخش اگه زیاد جالب نبود....اما چه کنم حرف دله...!!! )
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ، مرغان الماس پر ستارگان زيبا و خاموش ، تک تک از غيب سر می زنند و دسته دستهبه بازی افسون کاری شنا می کنند. آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ، از راه رسيد و گل های الماس شکفتند و قنديل زيبای پروين - که هر شب ، دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ، آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد. و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که گويي يک راست به ابديت می پيوند! ((دكتر علي شريعتي)) به یاد او که رفت و با رفتنش علامت سوالی در ذهن من باقی گذاشت گریه هم با من دگر نامهربانی می کند قلبم اما گریه هایش را نهانی می کند اشک تنها مونس شبهای تارم بود و بس اشک هم با غم دگر اما تبانی می کند
بلبلی در زیر باران نگاهم لانه داشت اینک اما جغد شومی نغمه خوانی می کند باغ قلبم از هجوم درد ها پائیز شد قصه هم در آن به شادی باغبانی می کند
خدای من!!!! گاهي شبا گريه كنون ميام در خونه ی تو داد ميزنم مي گم منم عاشق ديوونه ی تو مي گم منم اونكه شده اسير مهربونیات!!! اونكه يه عمري عاشقه به اونهمه لطف و صفات وقتي تو اين دنياي تو كار دلم گير ميكنه حسادت قلب منو از آدما سير ميكنه ميام در خونه ي تو مي گم به فريادم برس رو مي كنم به آسمون مي گم به داد من برس آخه تو محبوب مني... عزيز من خوب مني تويي... تويي خداي من... خداي با صفاي من تو روحمي... تو جونمي... تو قلبمي... تو خونمي خداي مهربون من .... عشق تو توي خون من وقتي تو اين دنياي تو كار دلم گير ميكنه حسادت قلب منو از آدما سير ميكنه ميام در خونه ي تو مي گم به فريادم برس رو ميكنم به آسمون مي گم به داد من برس.... ميگم به داد من برس .....!!!!از وقتي چشماتو ديدم دارم از غصه ميميرم كه چرا برق نگاهات نباشه براي چشمام وقتيكه گرمي دستات شونه بود براي موهام اون نگاه عاشقونت بوسه بود براي لبهام توي دستام روي موهام توي چشمام روي لبهام اي همه عشق و نيازم من بدون تو ميميرم اما گرماي وجودت رو ازت پس نميگيرم آخه قلب توي سينه ام بي گناهه پاكه پاكه اينهمه نامهربوني واسه قلبم يه سرابه چه جوري بهت بگم كه عاشقت بي تو ميميره نميتونه كه بخوابه شب بهونتو ميگيره آره تقصير زمونه ست كه منو تو رو جدا كرد دستمو از دستاي تو چه غريبونه رها كرد اما قلب من هميشه واسه ي تو بي قراره رنگ حرفاتو ميخونه واسه تو ترانه سازه اي مسافر اي كه بي تو تك و تنهام توي لحظه هاي غربت كم ميارم پيش چشماتديگه قلبم كرده عادت به نبودنت كنارم چاره اي نيست زور بازوم كمتر از يه حرف ساده ست حالا اينجام توي خونه تنها پيش قاب عكست خاطرت هميشه پيشم ميمونه نميره هرگز ميمونه نميره هرگز…..!!!
آخرين نگاهت از پشت شيشه غبار زده اتوبوس فراق بد جوري آتيشم زد،نگاه سنگيني بود،طاقت نگاه كردن به چشمانت را نداشتم،چشماني كه پر بود از خواهش و تمنا ميدانم در دلت چه آرزويي داشتي،ولي افسوس و صد افسوس ... يه جورايي فكر كردم داري آخرين نگاهت را به من مي كني ولي من نه... تو دلم خدا خدا مي كردم كه چنين نباشد واي اگر چنين بود من چه مي كردم به كه پناه مي بردم به كه مي گفتم كه من ديگه طاقت تحمل سنگينيه دنيا رو ندارم به چه اميدي زندگي مي كردم بغض تو گلوم داشت منو خفه مي كرد فقط از خدا مي خواستم كه جلو اون چشمات اشكي نريزم ميگن عشق قشنگه ولي برای اونيكه از دور نگاه مي كنه دريا قشنگه اما وقتي تو ساحل نشستي و داري نگاه مي كني اما اگه وسط دريا باشي دريا ديگه زيبا نيست بلكه خشن و نا مرده به هركي زورش برسه سرشو زير آب مي كنه فكر مي كنم اگه تو هم ميدونستي كه عشق اينقدر سخته هيچ گاه قدم بر آستان عشق نمي گذاشتي آري سخت است ولي پاياني خوشي خواهد داشت و آنهم رسيدن من به تو نفسم دلم پره دلم پره از اين دنيايه نا مرد آخه چرا كسي كه يه آرزوي قشنگ داره نبايد... ناگهان صداي تلفن بلند شد كه ديگه كافيه ننويس پاشو بد بخت شدي رفت دنبال کارش
من آموخته ام که ......آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد .آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان .آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد .آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم .آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم .آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد ...!!!مهتای من ...خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شدم از اونیم که بود بدتر شدم صبح تا شب این شده کارم که واسۀ چشات بیدارم تو خدایه عاشقایی تو تمومه کس و کارم تو به داده من رسیدی وقتی تنهایمو دیدی تو نذاشتی برم از دست مگه چیزیم هنوز هست
دلم براي کسي ...
مهتای من... خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شدم از اونیم که بود بدتر شدم صبح تا شب این شده کارم که واسۀ چشات بیدارم تو خدایه عاشقایی تو تمومه کس و کارم تو به داده من رسیدی وقتی تنهایمو دیدی تو نذاشتی برم از دست مگه چیزیم هنوز هست
مهتا جان... توهم رفتي نموندي دركنارم ديگه توزندگي شوقي ندارم
آرزو... اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام
غمهاي دلت را بشويم اي کاش مي توانستم
ابر باشم تا سايه باني از محبت را برويت
مي گسترانيدم اي کاش مي توانستم اشک باشم
تا هر گاه که آسمان چشمت ابري مي شد
باريدن مي گرفت اي کاش مي توانستم خنده
باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته
لبانت را بگشايم اي کاش مي توانستم يک
پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دستها
در کنار تو پرواز مي کردم و اي کاش سايه
بودم تا نزديکترين کس به تو باشم آري اي
کاش سايه بودم...
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
L ake Of Sorrow دريــــچه غـــــــم Ocean Of Tears اقيــــــــانوس اشــــــک V alley Of Death ديــــــــار مرگ End Of Life پايان زندگــــــــــــي سلامـی از تـه قلبــم بپذیـر که دوستت دارم این جملـه ایست که مدتهـاست در گوشـه ای از قلبـم ذوب شده جمله ای که هیـچ وقت نتوانستـم رو در روی تو بیابم و با تمـام وجود به تـو بگـویـم که برای من عقده شده است عقـده ای کـه هر لحظـه امکـان خطـر انفجــار دارد برای همین دیگر تمایـل قطره قطره آب شدن قلب خودم را نـداشته تصمیـم گرفته ام با نوشتـن این نامه به عزیز ترین یار من بگویم که
تـو را دوست دارم ومی پرستم . همیشه عاشقانه با تو هستم
عشق یعنی...
عشق يعني رفتن راه وفا
عشق يعني پرواز در حال و هوا عشق يعني جذب تو ترك جفا عشق يعني چشم مست و بي ريا عشق يعني سينه اي صاف از طلا عشق يعني دو قلب از اوج نور عشق يعني انتهاي يك غرور عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني بت پرستش يك خدا ديدنت در اوج آنجا انتها عشق يعني يك تخيل خواب ناز عشق يعني با تو بودن يك نياز عشق يعني لاله ها رنگ صفا عشق يعني دوري و زجر و وفا عشق يعني ديدن روياي تو
خواستم برایت هدیه ای بفرستم تا شادت کنم گل گفت گفتم:او خودش گل است خار گفت: مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم: او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد بلبل گفت: مرا بفرست تا با آوازم شادش کنم گفتم نه او خوش صدا ست ناگهان صدای قلبم به گوشم رسید و می گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم |
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:43 توسط معین(رسول) |
|
||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
فرا تر از عشق بــــــــــاتــــــــــو به دل عاشق من کی میاد پا بزاره؟ |
|
RSS
|